گریزی به چالشهای انتقال فرهنگ ایثار و دفاع مقدس به نسل جوان
پسر جوانی که در لاله گوشش گوشواره ریزی کاشته، شاید با این تغییر کوچک، در تلاش است تا در زندگی راهی تازه را تجربه کند؛ راهی که پیش از این پدر او نرفته.
دختر جوانی که از هر طرف موهای خود را بیرون انداخته، در کنار مادر چادری خود به آرامی قدم میزند. آرامشی که شاید ساده به دست نیامده. میتوانم مدتها کلنجارشان را در ذهنم بازسازی کنم؛ قهر و آشتیهایی که در نهایت هر کدام را به پذیرش طرف مقابل وادار ساخته.
اینها تصویر تمام جامعه ما نیست، اما لااقل بخشی از آن را بازنمایی میکند.
چه شده؟ این نسل چرا از مسیر والدین خود به این میزان گریزان است؟ چطور فرهنگی که نسلی را تا پای جان شیدا و شیفته خود ساخته بود، توسط نسلی دیگر پس زده میشود؟ آیا در انتقال آن فرهنگ خطایی رخ داده؟ آیا آنطور که باید و شاید از ابزار رسانه استفاده درست نشده؟
ما که کمکاری نکردیم. ما خیابانهای زیادی به اسم شهدا نامگذاری کردیم، فیلمهای زیاد و خوبی برای آنها ساختیم، عکس آنها را بر روی جلد کتابها و دفترها چاپ کردیم.
مگر میشود انسان پاکفطرتی، داستان شهدا را بشنود و در دلش تصدیق نکند؟! مگر میشود تصاویر آنها را ببیند و همراهی با آنها را آرزو نکند؟!
آیا این نسل به فطرتش پشت کرده و منحط شده؟ یا دلیل را از جای دیگری باید جستوجو کرد؟
به گمان من، آنچه تحت عنوان فرهنگ ایثار و شهادت تا به حال به نسل جوان عرضه شده، صورتی ظاهری از آن بوده، بدون آنکه نسبتی با حقیقت آن برقرار کرده باشد.
فرهنگی که به جوانان دهه ۵۰ جرئت طوفان میداد، برای جوانان دهه هشتاد پای تخته تدریس میشود و آنها باید دست به سینه مفاهیم آن را حفظ کنند تا در امتحان نمره ۲۰ بگیرند!
اما او هم میخواهد طوفان به پا کند. او هم میخواهد دل به دریا بزند.
حتی اگر این مفاهیم برای عدهای علاقهمندی ایجاد کند، نهایتاً مانند جوان ویلچریای خواهد بود که عاشق دویدنهای رونالدو باشد؛ یا پسر لال و بیزبانی که شیفته چهچههای شجریان است.
مگر میشود به کسی آموزش شنا داد، بدون آنکه او را لااقل در حوضچهای از آب رها کرد؟ مگر بدون آب، معلم شنا فایدهای دارد؟
فرهنگ ایثار و شهادت هیچگاه متبلور نمیشود، مگر آنکه عرصهای برای ظهور و بروز آن وجود داشته باشد.
باید پرسید چرا جوان امروز، آنگونه که باید، ذیل انقلاب اسلامی عرصه را برای خود گشوده نمییابد و به دنبال شکوفایی خود در عرصههای دیگر میگردد؟
به ادعای این متن، چالش اصلی در انتقال فرهنگ ایثار و شهادت، نه پایین بودن کیفیت محصولات فرهنگی، بلکه تنگ شدن این عرصه و میدان است.
به تعبیر دیگر، اصلاً قرار نیست این فرهنگ از نسلی به نسل دیگر منتقل شود، بلکه قرار است در هر نسلی آبیاری و شکوفا گردد.
امام به جوانان مشق شهادت را دیکته نکرد، بلکه زمینهساز رویش بذر آن در جانهایشان شد.
شاید آن جوانی که در اعتراضات خیابانی علیه نظام شعار میدهد، یا دختری که حجاب از سر برمیدارد، روحیه شهادت هنوز در او زنده است، هرچند مسیرش به خطا رفته. و آن جوانی که در مدرسه ده بار از روی درس «شهدا خورشیدند» رونویسی کرده، روحیه شهادت درونش کشته شده باشد.
ما روایتهای صادقانه را قربانی چارچوبهای ذهنی خود میکنیم. از شهدا، درسخوانیهایشان را دستچین کرده و برای فرزندانمان تعریف میکنیم و با چند روایت از نماز اول وقت و احترام به پدر و مادر، آن را تکمیل میکنیم.
ما فرزندانی منظم و حرفگوشکن میخواهیم که موهای خود را یکطرفه شانه کرده باشند و عکس شهدا پسزمینه تلفن همراهشان باشد، بدون آنکه قدرت «نه» گفتن به ما را داشته باشند. در نهایت هم یک زندگی کارمندی با حقوق ثابت برای آنها آرزو داریم که عکس شهدا را در دفتر کارشان قاب کرده باشند.
نتیجه این رویکردها در بهترین حالت، کویرنشینانی است که حسرت دل به دریا زدن را میخورند و زمینگیرانی که عاشق آسمانند، ولی امید به پرواز ندارند.
محصولات فرهنگی و روایتهای دفاع مقدس، در فضایی تأثیر خود را خواهند گذاشت که دیکته نشوند، بلکه الهامبخش باشند.
جوان مانند نویسندهای است که به دنبال ایدهای برای نوشتن داستان زندگی خودش است. او باید خودش را در جهانی که شهید گشوده، حاضر ببیند و به او اجازه داده شود تا داستان متفاوت خودش را بنویسد.
حال چاره چیست؟ در جوانی که خود را بیرونافتاده از میدان مییابد، چگونه میتوان حس حضور را زنده کرد؟ چه موانعی باید برطرف شود؟
برای مثال، چرا دانشجوهای کشورهای اروپایی در واکنش به بمباران غزه آرام و قرار ندارند، اما دانشگاهها در کشور ما که خط مقدم مبارزه با اسرائیل است، سرد و ساکت ماندهاند؟
اما پیش از اینکه راهحلی بیابیم، باید یک سؤال را صریح و روشن جواب دهیم. آیا ما واقعاً میخواهیم که جوانانمان اهل فرهنگ ایثار و شهادت باشند؟
به گمان من خیر! خواسته قلبی سیستم جامعه و بسیاری از خانوادهها این است که جوانانی رام، سربهراه و تحت کنترل داشته باشند؛ هرچند در زبان، آن را در زرورقی از عناوین تحصیلی، ورزشی و یا مذهبی میپوشانند.
به عبارتی، یک مانع بزرگ بر سر تبلور این فرهنگ، خود ما هستیم.
جوانی که در فرهنگ ایثار و شهادت بزرگ شود، زیر بار خیلی از ظلمها نمیرود، کنترل او سخت است، دغدغههایی دارد که شاید برای ما آزاردهنده باشد و دردسرهایی ایجاد کند.
آیا ما سعهصدر تحمل او، دغدغههایش و آزمون و خطاهایش را داریم؟
دختر جوانی که از هر طرف موهای خود را بیرون انداخته، در کنار مادر چادری خود به آرامی قدم میزند. آرامشی که شاید ساده به دست نیامده. میتوانم مدتها کلنجارشان را در ذهنم بازسازی کنم؛ قهر و آشتیهایی که در نهایت هر کدام را به پذیرش طرف مقابل وادار ساخته.
اینها تصویر تمام جامعه ما نیست، اما لااقل بخشی از آن را بازنمایی میکند.
چه شده؟ این نسل چرا از مسیر والدین خود به این میزان گریزان است؟ چطور فرهنگی که نسلی را تا پای جان شیدا و شیفته خود ساخته بود، توسط نسلی دیگر پس زده میشود؟ آیا در انتقال آن فرهنگ خطایی رخ داده؟ آیا آنطور که باید و شاید از ابزار رسانه استفاده درست نشده؟
ما که کمکاری نکردیم. ما خیابانهای زیادی به اسم شهدا نامگذاری کردیم، فیلمهای زیاد و خوبی برای آنها ساختیم، عکس آنها را بر روی جلد کتابها و دفترها چاپ کردیم.
مگر میشود انسان پاکفطرتی، داستان شهدا را بشنود و در دلش تصدیق نکند؟! مگر میشود تصاویر آنها را ببیند و همراهی با آنها را آرزو نکند؟!
آیا این نسل به فطرتش پشت کرده و منحط شده؟ یا دلیل را از جای دیگری باید جستوجو کرد؟
به گمان من، آنچه تحت عنوان فرهنگ ایثار و شهادت تا به حال به نسل جوان عرضه شده، صورتی ظاهری از آن بوده، بدون آنکه نسبتی با حقیقت آن برقرار کرده باشد.
فرهنگی که به جوانان دهه ۵۰ جرئت طوفان میداد، برای جوانان دهه هشتاد پای تخته تدریس میشود و آنها باید دست به سینه مفاهیم آن را حفظ کنند تا در امتحان نمره ۲۰ بگیرند!
اما او هم میخواهد طوفان به پا کند. او هم میخواهد دل به دریا بزند.
حتی اگر این مفاهیم برای عدهای علاقهمندی ایجاد کند، نهایتاً مانند جوان ویلچریای خواهد بود که عاشق دویدنهای رونالدو باشد؛ یا پسر لال و بیزبانی که شیفته چهچههای شجریان است.
مگر میشود به کسی آموزش شنا داد، بدون آنکه او را لااقل در حوضچهای از آب رها کرد؟ مگر بدون آب، معلم شنا فایدهای دارد؟
فرهنگ ایثار و شهادت هیچگاه متبلور نمیشود، مگر آنکه عرصهای برای ظهور و بروز آن وجود داشته باشد.
باید پرسید چرا جوان امروز، آنگونه که باید، ذیل انقلاب اسلامی عرصه را برای خود گشوده نمییابد و به دنبال شکوفایی خود در عرصههای دیگر میگردد؟
به ادعای این متن، چالش اصلی در انتقال فرهنگ ایثار و شهادت، نه پایین بودن کیفیت محصولات فرهنگی، بلکه تنگ شدن این عرصه و میدان است.
به تعبیر دیگر، اصلاً قرار نیست این فرهنگ از نسلی به نسل دیگر منتقل شود، بلکه قرار است در هر نسلی آبیاری و شکوفا گردد.
امام به جوانان مشق شهادت را دیکته نکرد، بلکه زمینهساز رویش بذر آن در جانهایشان شد.
شاید آن جوانی که در اعتراضات خیابانی علیه نظام شعار میدهد، یا دختری که حجاب از سر برمیدارد، روحیه شهادت هنوز در او زنده است، هرچند مسیرش به خطا رفته. و آن جوانی که در مدرسه ده بار از روی درس «شهدا خورشیدند» رونویسی کرده، روحیه شهادت درونش کشته شده باشد.
ما روایتهای صادقانه را قربانی چارچوبهای ذهنی خود میکنیم. از شهدا، درسخوانیهایشان را دستچین کرده و برای فرزندانمان تعریف میکنیم و با چند روایت از نماز اول وقت و احترام به پدر و مادر، آن را تکمیل میکنیم.
ما فرزندانی منظم و حرفگوشکن میخواهیم که موهای خود را یکطرفه شانه کرده باشند و عکس شهدا پسزمینه تلفن همراهشان باشد، بدون آنکه قدرت «نه» گفتن به ما را داشته باشند. در نهایت هم یک زندگی کارمندی با حقوق ثابت برای آنها آرزو داریم که عکس شهدا را در دفتر کارشان قاب کرده باشند.
نتیجه این رویکردها در بهترین حالت، کویرنشینانی است که حسرت دل به دریا زدن را میخورند و زمینگیرانی که عاشق آسمانند، ولی امید به پرواز ندارند.
محصولات فرهنگی و روایتهای دفاع مقدس، در فضایی تأثیر خود را خواهند گذاشت که دیکته نشوند، بلکه الهامبخش باشند.
جوان مانند نویسندهای است که به دنبال ایدهای برای نوشتن داستان زندگی خودش است. او باید خودش را در جهانی که شهید گشوده، حاضر ببیند و به او اجازه داده شود تا داستان متفاوت خودش را بنویسد.
حال چاره چیست؟ در جوانی که خود را بیرونافتاده از میدان مییابد، چگونه میتوان حس حضور را زنده کرد؟ چه موانعی باید برطرف شود؟
برای مثال، چرا دانشجوهای کشورهای اروپایی در واکنش به بمباران غزه آرام و قرار ندارند، اما دانشگاهها در کشور ما که خط مقدم مبارزه با اسرائیل است، سرد و ساکت ماندهاند؟
اما پیش از اینکه راهحلی بیابیم، باید یک سؤال را صریح و روشن جواب دهیم. آیا ما واقعاً میخواهیم که جوانانمان اهل فرهنگ ایثار و شهادت باشند؟
به گمان من خیر! خواسته قلبی سیستم جامعه و بسیاری از خانوادهها این است که جوانانی رام، سربهراه و تحت کنترل داشته باشند؛ هرچند در زبان، آن را در زرورقی از عناوین تحصیلی، ورزشی و یا مذهبی میپوشانند.
به عبارتی، یک مانع بزرگ بر سر تبلور این فرهنگ، خود ما هستیم.
جوانی که در فرهنگ ایثار و شهادت بزرگ شود، زیر بار خیلی از ظلمها نمیرود، کنترل او سخت است، دغدغههایی دارد که شاید برای ما آزاردهنده باشد و دردسرهایی ایجاد کند.
آیا ما سعهصدر تحمل او، دغدغههایش و آزمون و خطاهایش را داریم؟
آخرین اخبار و رویدادها
اخبار