معصومه سادات شفیعی

هزار هاتف پنهان، در اوج بی خبری

خانم طوبی حجازی، همسر روحانی جاویدالاثر، شهید احمد ظریفیان است. طلبه مبارز و جوان عارفی که در همان هفته‌های ابتدایی جنگ راهی جبهه‌ها شد و پس از دومین عزیمتش، دیگر هیچ‌گاه نه دیدارش نصیب همسر و تنها فرزندش شد و نه حتی فرصت وداع با پیکر پاکش.
زندگی طوبی حجازی، در سال‌های دوری از «احمد آقا» فصل‌های زیادی برای گشودن دارد. زندگی طوبی حجازی برش‌های زیادی برای به تصویر کشیدن دارد. فصل‌هایی متعدد با تجربه‌هایی گوناگون که سراغ هر کدام بروی، روزها زمان لازم است تا ذره‌ای از آنچه بر او گذشته است را ورق بزنی؛ از فعالیت‌های دوران نوجوانی‌اش و مبارزات علیه رژیم طاغوت در خانواده‌ای متدین و انقلابی، تا توزیع اعلامیه و همراهی با همسرش در سفرهای تبلیغی به روستاهای کرمان در ماه‌های منتهی به پیروزی انقلاب؛ روزهای پرحاشیه تحصیلش در دانشسرای تربیت معلم شهر آبادان با حجاب کامل در زمان حکومت پهلوی و سال‌هایی که با داشتن فرزندی کوچک و مسئولیت مدیریت مدرسه و خواندن دروس حوزه، فعالیت علیه ضدانقلاب را رها نکرده‌است.
کنشگری و فعالیت او تنها به دهه‌های اول زندگی‌اش و دوران انقلاب و دفاع مقدس محدود نبوده‌است. سال‌ها خدمت در آموزش و پرورش، پانزده سال مدیریت مدارس شاهد، فعالیت‌های فرهنگی-اجتماعی متعدد و دو دوره عضویت در شورای شهر قم، بخش دیگریست از آنچه او در این سال‌ها مشغول آن بوده‌است. با همه این‌ها ساده‌انگاری است که فکر کنیم می‌توانیم واقعیت این زندگی پر فراز و نشیب را بدون محوریت یک نقش اساسی به درستی درک کنیم: نقش او در جایگاه یک «همسر شهید».
طوبی حجازی همسر روحانی جاویدالاثر احمد ظریفیان یگانه است. طلبه متدین و مبارزی که حتی انگیزه خواستگاری از همسرش، اطلاع یافتن از ویژگی‌های فکری و اعتقادی او بوده‌است، وجه انتخابی که در فرصت کوتاه زندگی مشترکشان نیز بارها خودش را نشان داده؛ چه در روزهایی که تولد یگانه فرزندشان، محمدحسین، مانع شرکت مادر در دوره‌های شبانه علوم حوزوی شد و او خود تدریس صرف ساده را برای همسرش آغاز کرد و چه در ایام ابتدایی پیروزی انقلاب که طوبی برای رسیدگی به همسر و فرزند، پیشنهاد پذیرش مدیریت مدرسه را رد کرد و احمدآقا به او یادآور شد که «الان زمان خدمت همه ما به انقلاب است. از حق محمدحسین و نیاز او به مادر نمی‌شود گذشت؛ من از آن بخشی که حق خودم هست تمام و کمال می‌گذرم تا شما با خیال راحت آن را صرف خدمت به جامعه و انقلاب کنی.»
عمر ظاهری این همراهی پرمهر و حضور شانه‌به‌شانه بیشتر از دو سال و نیم نبوده‌است. دهم آبان 1359، در چهلمین روز از آغاز جنگ، طلبه جوان از مقابل درب مدرسه مهرگان قم با همسرش خداحافظی کرد و برای آخرین بار از شهر قم خارج شد. احمدآقا برای دومین‌بار به سمت جبهه جنوب حرکت می‌کرد و همسرش، بی‌خبر از سال‌های پیشِ رو، رهسپار مرحله دیگری از زندگی خود می‌شد.
جایگاه همسری شهید برای او و دیگر همسران شهدای مفقودالاثر، عنوانی نبوده که یک‌شبه رخ نمایان کند. ماه‌ها و سال‌های آغازین بی‌خبری از احمدآقا برای او دوران سخت بهت و نگرانی بود؛ اما طوبای منتظر و بی‌قراری که با پیگیری‌های مکرر از برادرش در بنیاد شهید آبادان و همسرِ خواهرش در سپاه، به دنبال خبری از شریک زندگی‌اش می‌گشت، همان مدیر مدرسه‌ای بود که صبح به صبح در دفتر مدرسه حاضر می‌شد و در بقیه ساعات روز برای محمدحسین مادری می‌کرد و در فعالیت‌های انقلابی نقش‌آفرینی می‌کرد.
در اوج چشم‌انتظاری اجازه نداده‌بود تا کسی از همکاران دور یا نزدیکش از مفقود بودن همسرش آگاه شوند. شرایط پیچیده ابتدای انقلاب و روزهای نخست جنگ، حضور بعضی طرفداران بنی‌صدر در مدرسه محل خدمتش و منش خاص معدودی از همکاران او باعث شده بود تا مدت‌ها نگذارد بی‌خبری مطلقش از احمدآقا، به گوش کسی برسد. به این ترتیب تلاش می‌کرد تا همچنان در اجتماع، فعالیت‌های شغلی و انقلابی خود را به دور از همه حاشیه‌های ممکن پیش ببرد.
کم‌کم خبرها و نشانه‌هایی قطعی از اسارت احمدآقا به دستش رسید. اوایل، حتی پذیرش اسارت او به دست دشمن و فکر شرایط دشوار اردوگاه‌ها رهایش نمی‌کرد؛ اما به تدریج و با مطلع شدن دیگران از غیبت طولانی احمدآقا، همین اخبار اسارت را وسیله‌ای دانست تا بتواند ایفای نقش مادری و اجتماعی خود را تحت عنوان همسر یکی از اسرای جنگ و نه مفقودین آن ادامه دهد.
طوبی حجازی، دختر انقلابی شهر آبادان و همراه و همپای طلبه مبارز، در این سال‌ها در جایگاه همسر یک مفقودالاثر، همزمان نسخه‌های متعدد و گاه متناقضی از خودش را به پیش برده‌است. مادری مقاوم بود که با اعلام بازگشت هر گروه از شهدای مفقود، تلاش می‌کرد تا پسر چشم‌انتظار پدر، از این خبر مطلع و آشفته‌حال نشود و همزمان همسر چشم به راهی بود که گاه خبرهای غیرقطعی شنیده از این و آن، احوال روحی‌اش را به‌هم می‌ریخت. همسر پیگیر و بااراده‌ای بود که ماه به ماه در جستجوی نشانه‌ای از احمدآقا سراغ صلیب سرخ تهران می‌رفت و همزمان همان دختر دل‌شکسته‌ای بود که برای پنهان نکردن گریه‌ها و دلتنگی‌هایش از چشم پدر و مادر، بین شیفت‌های کاری مدرسه، به صحن و سرای حرم پناه می‌برد.
سال‌ها حضورش در مدرسه شاهد نجمیه قم، باعث رضایت و آرامش خاطر خانواده‌های دانش‌آموزان شده بود؛ دلسوز درس و پیگیر مشکلاتشان بود، خودش را ملزم می‌دانست که پیش از همه دانش‌آموزان به مدرسه برسد و برای استقبال از آن‌ها حاضر باشد. بیشتر اوقات حتی از پف چشم‌های فرزندان شهدا، به گریه‌های شبانه آن‌ها پی می‌برد و جویای احوال آن‌ها بود. مدیر مدرسه‌ای بود که در همه شهر، به‌عنوان مرجع امین خانواده‌های شهدا شناخته می‌شد و همزمان همسر چشم به راه طلبه مفقودالاثری بود که گاه صدای شکستن استخوان‌های خودش را در پیچ و خم زندگی می‌شنید؛ اما اجازه نمی‌داد تا هیچ‌کس از عزیزان و نزدیکانش ذره‌ای از درد او را حس کند.
سال 81 با سرنگونی صدام و باز شدن درب زندان‌های عراق، پرونده بازگشت اسرای ایرانی بسته شد و آخرین بارقه‌های امید برای دیدن دوباره احمدآقا برای همسر و پسرِ چشم به راه پدر از میان رفت؛ اما طوبی هنوز هم با انتشار هر کتابی از خاطرات اسرای دفاع مقدس، به امید یافتن نشانی از یار جاویدالاثرش و درک آنچه بر او گذشته، خطوط کتاب را دنبال می‌کند.
سال‌ها حضور موفق او در آموزش و پرورش، بیش از یک دهه همکاری با شورای شهر قم، عضویت در انجمن اسلامی فرهنگیان و فعالیت در دیگر گروه‌های انقلابی در کنار رسالت اصلی‌اش یعنی ایفای نقش مادری برای تنها یادگار شهید، مسیر دشوار و پرتجربه‌ای را برای طوبی حجازی رقم زده‌است. مسیری که با وجود دقت‌نظر و ملاحظات فراوان او نسبت جایگاه یک همسر شهید، همواره با سختی‌ها و بحران‌هایی همراه بوده‌است؛ چنان که پس از 44 سال موانست با این جایگاه پر افتخار، هنوز هنگام بیان آنچه در این سال‌ها بر او گذشته است، به آرامی از کنار برخی فصول زندگی‌اش عبور می‌کند و صفحات آن را پیش چشم مخاطب نمی‌گشاید.
 
آخرین اخبار و رویدادها